أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

15

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

اصمعى گويد مرا خوش آمد آن « 1 » حال و گفتار او ، خواستم كى روى را در دست و پاى او مالم . گفت اى « 2 » شيخ مكن « 3 » اگر بما « 4 » تقرّب مىكنى « 5 » هم از آن چيزى بخوان كى آن روز خواندى . گفتم چه « 6 » خواندم آن « 7 » روز « 8 » ؟ گفت « وَ فِي السَّماءِ رِزْقُكُمْ وَ ما - تُوعَدُونَ - فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّكُمْ تَنْطِقُونَ . » « 1 - » گفت آن كدام سفله باشد كى خداوند « 9 » را بر گفت « 10 » او « 11 » تهمت كند تا او را حاجت به سوگند « 12 » بود . پس گفت من مىخواهم كى سماع اين لفظ را نثارى كنم يك بار ديگر بگو . بارى ديگر « 13 » بگفتم . آهى بكرد و جان بداد . « 14 » ندايى شنيدم از آسمان و منادى را نديدم . « 15 » گفت هر كس كى خواهد كى آخرت را برگ و عدّة ساز كند « 16 » بشتابد تا بر بزرگترين « 17 » دوست خداى « 18 » نماز كند . اهل موسم جمله روى به دو نهادند و جهاز « 19 » كردند و نماز « 20 » كردند و دفن كردند . « 21 » بعد از هفته‌اى شبى « 22 » او را در هيئتى « 23 » و صورتى « 24 » نيكو بخواب ديدم . گفتم بچه رسيدى بدين چه رسيدى « 25 » ؟ گفت بدان رسيدم بدين درجه « 26 » كى كلام حق را بصدق « 27 » به گوش هوش « 28 » بشنيدم . « 29 » اى مرد خواننده « 30 » بخوان تا چنين سعادتى « 31 » يا بى و اى مرد امّى بشنو تا در آن سعادت با او « 32 » مشاركت يا بى . بيت بر خوان تو كتاب ذكر و بنشين « 33 » خاموش [ 5 ب ] * خواننده اگر نه‌اى تو بارى بنيوش

--> ( 1 ) - از ( 2 ) - يا ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - مرا ( 5 ) - كنى ( 6 ) - چون ( 7 ) - ندارد ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - + خويش ( 10 ) - گفتار ( 11 ) - ندارد ( 12 ) - سوگند ( 13 ) - « بارى ديگر » ندارد ( 14 ) - تسليم كرد گفت ( 15 ) - « منادى را نديدم » ندارد ( 16 ) - سازد ( 17 ) - به بزرگ‌ترين ( 18 ) - + تعالى ( 19 ) - چهار تكبير ( 20 ) - دفن ( 21 ) - « دفن كردند » ندارد ( 22 ) - ندارد ( 23 ) - هيئتى ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - بدين مقام ( 26 ) - ندارد ( 27 ) - ندارد ( 28 ) - + و جان و دل ( 29 ) - + موعظه ( 30 ) - قارى ( 31 ) - سعادت ( 32 ) - وى ( 33 ) - منشين ( 1 - ) سورة الذاريات / 22 و 23